محمد قاسم بن حاجى محمد كاشانى ( سرورى )

523

فرهنگ مجمع الفرس ( فارسى )

خروشان از آنجا يكى ديده‌دار * كه اى بيهشان نيست جانتان « 1 » به كار دشخوار و دشوار - [ هر دو بضم دال ] ضد آسان باشد . مثالش ناصر خسرو گويد « 2 » : بيت « 2 » گر آسانى همىبايدت فردا * مگير از بهر دنيا كار دشخوار دبير - نويسنده . او را پناغ نيز گويند . مثالش حكيم عنصرى گويد : بيت « 2 » ببوسه دادن نامش بمدح در عنوان * فرو دود بصر از ديده سوى دست دبير دريابار - در شرفنامه بمعنى درياى بزرگ و نيز نام شهرى آمده و در نسخهء ميرزا بمعنى ولايتها آمده كه بر كنار دريا باشد . دى به مهر - [ بفتح دال و كسر باى موحده و ميم ] پانزدهم روز از ماه را گويند « 21 » . مثالش مسعود سعد گويد : بيت دى بمهرست مهربانى كن * كز همه چيز مهربانى به دردور - [ بضم دال اول و دوم و راى اول نيز مهمله و ساكن ] گرداب غرق كننده « 22 » باشد . مثالش 2 بو الفرج رونى گويد : بيت گرد باد سراب كينش را * تا فلك « 3 » باژگونه در دورست ديوخار - همان خفچه كه مرقوم شد يعنى درختى كه به عربى عوسج گويند [ به وزن كوسج ] و آن را سپيد خار نيز گويند . دوچار - ملاقات و رسيدن دو كس با يكديگر ناگاه . مثالش عطار گويد : بيت كدام صدر اجل ديده‌اى كه با او هم * اجل نخورد دو چارى درين سه پنج سرا و دو چهار نيز گويند . ديدار - روى نمودن باشد . مثالش شهنامه : بيت اگر هست خود جاى گفتار نيست * و ليكن شنيدن چو ديدار نيست كذا فى التحفه اما بمعنى اين بيت ديدن مناسبت بيشتر دارد كه روى نمودن و صاحب فرهنگ بمعنى باصره و قوت بينائى آورده و به اين بيت قطران تمسك نموده : « 4 »

--> ( 1 ) « س » : جانتا . ( 2 ) كلمه در « س » نيست . ( 3 ) بجز « ن » : ابد . ( 4 ) در « ن » آمده است : و در فرهنگ بمعنى بينائى و قوت باصره نيز آمده . مثالش حكيم سنائى فرمايد : بيت ز ديدارت نپوشيدست ديدار * ببين ديدار اگر ديدار دارى ( 21 ) در برهان بمعنى نامى از نامهاى الهى و نام فرشته‌اى نيز هست . ( 22 ) كلمه عربيست .